پنجشنبه 05 شهريور 1405 - Thu 27 Aug 2026
  • استوری رامین رضاییان و دعوت از هواداران فولاد

  • شهید موسوی علمدار رهبر شهید در جنگ سوم بود

  • سیل ویرانگر در نپال با ۱۷ کشته صدها مفقودی / فیلم

  • جهان به روایت تصویر /از غرق شدن ترامپ تا حمله به غزه

  • سیدمجید بنی فاطمه/مشتری نگاه تو خورشیده

  • عذرخواهی هافبک سپاهان از استقلالی‌ها

  • بِسِنت خالی بست؛ مستندات چه می‌گویند؟

  • امارات ویزای هادی چوپان را باطل کرد

  • بابت گرانی‌ها از مردم عذرخواهی می‌کنیم

  • آمریکا شرایط ما را نپذیرد، تنگه هرمز باز نخواهد شد

  • ۱۲ میلیون لیتر بنزین بیشتر در راه است

  • بزرگ‌ترین انجیرستان دیم جهان در فصل برداشت / عکس

  • قیمت دلار کاهشی شد

  • قرارداد امیر قلعه‌نویی تمدید شد

  • پاسخ قالیباف به نامه حسین شریعتمداری: /عقلانیت انقلابی، نقطه گم‌شده امروز است

  • حفظ انسجام ملی، پادزهر محاسبات دشمن

  • اخیرا علی کریمی دل خیلی‌ها را شاد کرده است

  • هرج‌و‌مرج در وزارت جنگ آمریکا؛ بحران در راس فرماندهی ارتش

  • ویدئوی دیده نشده از رهبر شهید در منزل آیت‌الله صافی

  • کشف ۸ گروه تروریستی در ایران / فیلم

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 320852
    تاریخ انتشار: 01/آذر/1401 - 12:50

    شوخی با مدافع حرمی که تازه پایش به سوریه رسیده بود/روایتی از زندگی شهید مدافع حرم حسین محرابی

    یکی از مدافعان حرم وقتی صدای اذان بلند شد، سراغ دیگر هم‌رزمانش رفت تا آن‌ها را برای اقامه نماز بیدار کند، اما به او گفتند: نماز نمی‌خوانند، چون نمی‌خواهند به زودی شهید شوند!

     شوخی با مدافع حرمی که تازه پایش به سوریه رسیده بود/روایتی از زندگی شهید مدافع حرم حسین محرابی

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» یکی از رزمندگان مدافع حرم اعزامی از شهر مقدس مشهد روایتی از شوخی‌های مدافعان حرم با تازه‌واردها در کتاب «چَخ‌چَخی‌ها» از انتشارات راه‌یار داشته است که در ادامه می‌خوانیم:

    نماز نخوان که شهید می‌شوی!

    حسین محرابی تازه به سوریه آمده بود. یک شب قبل از خواب با اشاره به بچه‌ها گفتم که بیایید کمی با او شوخی کنیم و سر به سرش بگذاریم. ابوزهرا با یک چشمک به من فهماند که امشب خسته‌ایم و بهتر است بخوابیم. صبح حسین با صدای اذان از خواب بیدار شد. بالای سرم آمد و گفت: حاجی بلند شو!

    سرم را از زیر پتو بیرون آوردم و گفتم: مرد حسابی ولمان کن! نماز چی؟ برو بخواب!

    - حاجی صدای اذانه!

    ـ بگیر بخواب آقا جان حوصله داری؟!

    ـ من می‌خواهم نماز بخوانم.

    ـ می‌خواهی نماز بخوانی بخوان! ولی از من می‌شنوی نماز نخوان که شهید می‌شوی.

    ـ یعنی شماها نماز نمی‌خوانید؟!

    ـ نه! مگه دیوانه‌ایم. نماز بخوانیم که زود شهید شویم. برو آقا جان خودت را جمع کن.

    حسین نمی‌دانست اذان اول، اذان اهل سنت است. همین که صدای اذان را شنیده بود، بلند شده بود. من هم پیش خودم گفتم حالا که دیشب نشد اذیتش کنیم، الان تلافی کنم. حسین از حرف‌های من تعجب کرده بود. من هم زیر پتو از خنده غش کرده بودم. رفیقم محمد هم که اولین سفرش بود، کنارم خوابیده بود. با تعجب کنارم خوابیده بود، با تعجب پرسید: حاجی مگر تواینجا نماز نمی‌خوانی؟! گفتم: حرف نزن یره، مو تو مشهد نماز نمخوانم که اینجه نخوانم؟! برو زیر پتو ساکت باش، ببینم چکار مکنه.

    حسین یکی یکی سراغ بچه‌ها می‌رفت که بیدارشان کند. بچه‌ها هم موضوع را گرفته بودند و همه می‌گفتند که نماز نمی‌خوانند! 

    حسین دید که هیچ کس بلند نمی‌شود. رفت وضو گرفت و نماز خواند. تعقیباتش را هم انجام داد و ما هم از خنده پتو را گاز می‌زدیم. نماز و تعقیباتش یک ربع طول کشید. انگار خیلی هم دلش شکسته بود که با کسانی جهاد آمده که نمازخوان نیستند.

    همین طور که روی سجاده نشسته بود و داشت ناله می‌کرد، یک دفعه صدای اذان دوم که اذان شیعیان بود، بلند شد. حسین جا خورد، یک نگاه به پنجره کرد که این اذان چیست؟! در همان لحظه ما هماهنگ با هم بلند شدیم و آستین‌ها را بالا زدیم که برویم وضو بگیریم. 

    حسین پرسید: پس آن اذان قبلی چی بود؟ زدیم زیرخنده. گفتم: اینجا ۲۰ تا اذان می‌گویند. تو باید تشخیص بدهی اذانت کدومه!

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما